همه چیز و همه کس بیگانه!
گرما گرم روزمرگی که میشی انگار یادت رفته اما یه لحظه حس می کنی یه غم بزرگ ته دلت جا خوش کرده
آخه مگه میشه زندگی کرد بدون تو،
نفس کشید وقتی که تو نفس نمیکشی؟
انگار این غصه تکراری نمیخواد تکراری بشه همیشه تازه و همیشه دردناک.
چرایی دویدنها، دروغها و هزار فراموشی دیگه وقتی که اعلامیههای دیوار شهر بهروز میشن چه معنی میتونه داشته باشه؟!!
آخ که کاش مثل کابوسهای همیشگی امیدی برای بیدار شدن بود.
کاش این دفعه خوابم سه روزه بود و فردا بیدار میشدم و لذت نفس کشیدنت لبخندی همیشگی بر لبم میکاشت.
خدایا به تو پناه می برم؛
از «هیچ در هیچیی جهانِ»1!
و از «هیچِ بزرگ»2!
از دنیای پوچ و آرزوهای دراز!
به تو پناه میبرم؛
از تعدد عزیزانی که میروند و فراموش نمیشوند و هر کدام دردی را به دلم میگذارند.
آه که «هر کسی رفت، تکهای از دل ما را با خود برد»3
به تو پناه میبرم؛
از زمانی که دلی نباشدم.
پ.ن:
1. حافظ 2. حسین پناهی 3. ؟