نمی دانم

من از کدام دیار آمدم که هر باغش

هزار چلچله را گور گشت و بی گل ماند؟

من از کدام دیار آمدم که در دشتش

نه باغ بود و نه گل؟

تیر بود و مردن بود

 و در تب تف مرداد

جان سپرد

گذشت تابستان

دگر بهار نیامد

و شهر شهر پریشیده

بی بهاران ماند

و دشت سوخته در انتظار باران ماند

امید معجزه ای؟

نه

امید آمدن شیرمرد میدان ماند

اگر چه بر لب من از سیاهی مظلم

و پایداری شب

ناله هست و شیون هست

امید رستن از این تیرگیِ جانفرسا

هنوز با من هست

امید

آه امید

کدام ساعت سعدی

سپیده سحری آن صعود صبح سخی را

به چشم غوطه ورم در سرشک خواهم دید؟

حمید مصدق

 

 

فرهاد

می بینم صورتمو تو آیینه با لبی خسته می پرسم از خودم

این غریبه کی از من چی می خواد

اون به من یا من به اون خیره شدم

باورم نمیشه هر چی می بینم

چشامو یه لحظه رو هم می ذارم

به خودم میگم که این صورتکه

می تونم از صورتم برش دارم

می کشم دستمو روی صورتم

هر چی باید بدونم دستم میگه

منو توی آینه نشون میده

میگه این تویی نه هیچ کس دیگه

جای پاهای تموم قصه ها

رنگ غربت تو تموم لحظه ها

مونده روی صورتت تا بدونی

حالا امروز چی ازت مونده بجا

آینه میگه تو همونی که یه روز

میخواستی خورشیدو با دست بگیری

ولی امروز شهر شب خونت شده

غریبی صدات تو قلب می میری

می شکنم آینه تا دوباره

نخواد از گذشته ها حرف بزنه

آینه میشکنه هزار تیکه میشه

اما باز تو هر تیکه اش عکس منه

عکسا با دهن کجی بهم میگن

چشم امید بِبُر از آسمون

روزا با هم دیگه فرقی ندارن

بوی کهنگی می دن تمومشون

 

 

«عاشــقِ عشــق»

«عاشــقِ عشــق»

 

در گريزي ناگزير

در شتابي بي‌نصيب

ماهي از رودي جدا

يك دل و صد آرزو

روز و شب از پي گذشت

و اندر آن يادي نگشت

ياد ياري گر نبود

روز من بيهوده بود

¯¯¯

هر دمم مردم چشم پي ز عشقي شد دوان

ساعت دل مي تپيد و ز پي عشقي روان

¯¯¯

در نظر لحظه‌ي عشق بود از دور و برم

ليكنش لذت عشق بود نزديكِ به دور

¯¯¯

عشق من يا به عشق نرفت

يا كه عاشق مكتب عشق نرفت

هر چه بود گشت زمن

يك دلي عاشقِ عشق

 

باران

خدایا

دل آسمونت از چی و کی گرفته که دیگه نمی باره

دلم آرزومند باران بی هنگام بهاری ست

بر ما ببار

ای ابر تیره ی سرگشته

سرگشته شد دلمان در انتظار

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم

و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به نور معرفی نخواهد کرد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است

دلم خیلی گرفته بود توی ذهنم مرتب این شعر زمزمه می شد

صـــــدا

صدا کن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزينه‌ی آن گياه عجيبی است
که در انتهای صميميت حزن می‌رويد.

در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراک يک کوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايی من بزرگ است.
و تنهايی من شبيخون حجم ترا پيش‌بينی نمی‌کرد.
و خاصيت عشق اين است.

کسی نيست،
بيا زندگی را بدزديم، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت کنيم.
بيا با هم از حالت سنگ چيزی بفهميم.
بيا زودتر چيزها را ببينيم.
ببين، عقربک‌های فواره در صفحه‌ی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌کنند.
بيا آب شو مثل يک واژه در سطر خاموشی‌ام.
بيا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

مرا گرم کن
(و يک بار هم در بيابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت يک سنگ،
اجاق شقايق مرا گرم کرد.)

در اين کوچه‌هايی که تاريک هستند
من از حاصل ضرب ترديد و کبريت می‌ترسم.
من از سطح سيمانی قرن می‌ترسم.
بيا تا نترسم من از شهرهايی که خاک سياشان چراگاه چرثقيل است.
مرا باز کن مثل يک در به روی هبوط گلابی در اين عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زير يک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل ياسی از پشت انگشت‌های تو، بيدار خواهم شد.

و آن وقت
حکايت کن از بمب‌هايی که من خواب بودم، و افتاد.
حکايت کن از گونه‌هايی که من خواب بودم،‌ و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دريا پريدند.
در آن گيروداری که چرخ زره‌پوش از روی رويای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسايشی بست.

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسيقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.

و آن وقت من، مثل ايمانی از تابش استوا گرم،
ترا در سرآغاز يک باغ خواهم نشانيد.

سهراب سپهری

«در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره آهسته روح را در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که اين دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی به‌وسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تأثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید».

صادق هدایت - برگرفته از بوف کور-

محسن نامجو

چندي پيش صداي خواننده اي رو شنيدم كه براي من جديد بود

البته از سال ۸۵ شروع كرده بود اما متاسفانه به دليل نداشتن مجوز فعاليتش به شكل زيرزميني پيش رفته. اونم چه پيشرفتي، به نظر من واقعن ميشه به عنوان يك پديده و شاهكار ازش نام برد. صدايي چندمنظوره كه هنرهاي مختلف رو در خودش پياده كرده. واقعن هنرمند، واقعن هنرمند و بي ريا ...

صداي محسن نامجو رو ميشه در همه حال ... گوش كرد و لذت برد