مـــن او
الحق مع علی
زندهگی گذرِ هفتکور است. برای همین بیشتر گذرها را از خودم درآوردهام یا نه ... نمیدانم ... شاید گذرها بیشترِ من را از خودم درآوردهاند. چه میگویم؟! زندهگی محلِ گذر است. گذرِ خدا، گذرِ هفتکور، گذر پوست؛ همان که گذرش به دباغخانه می... افتاد.
***
بوی یاس تمام شد. همان بوی یاسی که حیاط را برداشته بود و به آسمان برده بود. دیگر چیزی نبود که ما را نگه دارد. از بالای آسمان به زمین افتادیم. شاید به خاطرِ قانون جاذبه؛ البته قانون جاذبه بود که ما را آن بالا نگه داشته بود. جاذبهی نیوتنی و خورشید که نه؛ جاذبهی مهتاب و ماه را میگویم. روی زمین افتادیم و اشکهایمان محکم روی زمین ریخت و شکست، دلمان. تنها بنایی که اگر بلرزد، محکم میشود دل است! دلِ آدمیزاد. باید مثل انار چلاندش، تا شیرهاش در بیاید ... حکماً شیرهاش هم مطبوع است ...
***
عاشقی که غسل نکرده، حکماً عاشقه، نفسش هم متبرکه، یا علی مددی.
مَن عَشَّقَ فَعفَّ ثَمَّ ماتَ، ماتَ شهید!
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
نمیدونم احساسم بعد از خوندن «مناو»ی «امیرخانی» چی بود! شاید هم نمیتونم بگم، آره حکمن نمیتونم!!